الشيخ محمد علي الگرامي القمي

107

فلسفه (مقدمات، شناخت، ديالكتيك و ادراكات حقيقى و اعتبارى) (فارسى)

در جهت وحدت و يكى بودن وجود هم بايد گفت كه درست است كه وجود يكى است ، ولى اين يكى بودن را معنا كنيد . يكى بودن عددى را مىگوييد كه يك عدد و يك شماره و يك واحد حقيقى است ، يا وحدت نوعى و سنخى . يعنى همه‌ى موجودات از يك سنخ هستند ، يعنى همه در اصل وجود مشتركند . مسلماً اين يك وحدت نوعى و سنخى است ، نه وحدت عددى ، تا بگوييم پس همه‌ى جهان يك واحد عددى خاص و جزئى است و واجب و همان هم خداست . بالعيان مىبينيم كه وجودها از هم جدا هستند . به نظر مىرسد كه شايد همين استدلال عرفا و چيزهايى شبيه آن موجب شده كه افرادى چون شيخ اشراق بگويند كه اساساً وجود اصالتى ندارد و اعتبارى است ، و فقط ماهيت است كه اصالت دارد و مفاهيم و ماهيات هم وحدت ندارد و كاملًا با يك‌ديگر متباين مىباشند . و باز همين دلايل موجب شده كه عده‌اى بگويند هر چند وجود ، حقيقت و اصالت دارد ، ليكن وجودها با يك‌ديگر متباين هستند و هيچ جهت وحدتى ندارند . ليكن نبايد به صرف درگيرى با يك اشكال ، موضع قوى يك واقعيت فلسفى را رها نمود . بايد ابتدا حقيقت را فهميد و دريافت كرد و آنگاه موانع را ، اگر توانستيم ، از پيش برداريم و اگر نتوانستيم اقرار به عجز علمى خويش كنيم . نه اين كه از مطلب دريافت شده‌ى خويش به خاطر موانع و مشكلات ذهنى ديگر دست برداريم . در نظريه‌ى تباين و كثرت وجودات كه به حكماى مشّاء نسبت داده شده است وجود امرى واقعى دانسته شده است ، ليكن جهان را يك وجود ( عددى يا نوعى ) نمىدانند ؛ بلكه وجودات متباين مىدانند . زيرا ماهيات ، كه در ذهن ما تصور مىشوند و منطبق بر وجودات خارجى هستند ، با